ریشه در خاکم

ریشه در خاکم

فریدون مشیری

این شعر تنها به دلیل کوچ های پی در پی هم وطنان به ان سویمرزهاست.. در پاسخ به دوستی آزادی خواه و ایران دوست که درسال1352از این سرزمین کوچ کرد  و مرا نیز تشویق به ترک دیار می نمود.

تو از این دشت خشکتشنه روزی کوچ خواهی کرد   و
اشک منترا بدرود خواهد گفت...
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت راخار نا امیدی سخت آزرده است.
غماین نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!
 تو باخون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
توبا دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.
تورا کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را بابرگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تورا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران.
تورا این خشک سالی های پی درپی ،
تو را ازنیمه ره برگشتن یاران،
تو راتزویر غمخواران،
 ز پا افکند!
تو راهنگامه شوم شغالان،
بانگ بیتعطیل زاغان،
 در ستوه آورد...
تو باپیشانی پاک نجیب خویش،
که از انسوی گندم زار،
طلوع باشکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت.
تو با آن چهره افروخته از آتشغیرت،
 که درچشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو باچشمان غمباری،
  - که روزی چشمه جوشان شادی بود،-
 اینک حسرت و افسوس، بر آن
 سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشک منتو را بدرود خواهد گفت!
من اینجاریشه در خاکم...
من اینجاعاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم.
من اینجاتا نفس باقی است می مانم.
من ازاینجا چه می خواهم،نمی دانم!
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا   باز در این دشت خشک تشنه میرانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی  گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
 و میدانم...
 تو روزی باز خواهی گشت

/ 0 نظر / 7 بازدید