MYSTERIES OF LIFE

اینترنت برای زندگی بهتر

نه با اندوه باید ماند

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی ،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست میدارم

 اگرچه خوب میدانی

وگرچه در غزلهایم

به تأکید فراوان گفته ام این را

تو را من دوست میدارم

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی ....

بگذریم از این سخن ...

بیجاست !

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،

اگر بهارمی دانست،

برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید

که با آن خیر مقدم گویمت

اما نمیدانست

گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است

 و شاید من خودم هم اين چنین بودم !

پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت سرد

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.

غروری سهمگین و وحشت آور بود،

که از چشم تو می بارید

و من با خويشتن گفتم:

« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »

- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -

« تو را من دوست می دارم ! »

و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.

تمام داستان اين بود.

 تو را من دوست می دارم

توهم  آیا  مرا 

اما 

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود

سكوتی سخت وحشت زا

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

ولی جرأت به خود دادم

 آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خويشتن گفتم:

« تو را من دوست می دارم،

تو هم ... آيا ... ؟

ولی اینبار

تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:

« تو را من دوست می دارم »

به دستت دست لرزانم گره میخورد

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل میگفت:  ايندو را از هم جدا سازید

صدای تن ولی می گفت: لبها را به هم دوزید

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم

و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد

و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم نفسهایت

همان سهمی که بی او زندگی هیچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 و دیگر سرنوشت روح نا معلوم

که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم

همان سهمی که بی او

عشق آيا سرد می گردد ؟

 و من انديشه کردم

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود

و من آری

نفسهای تو را در سینه میدادم

و این سهم بزرگی بود

ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمیکردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا

و آیا … هیچ … رؤیا بود؟

و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم

به هر تقدیر شیرین بود

به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چیدم

تمام خوشه هایش را

و با انگشتهایم خوب افشردم

تمام دانه هایش را

و در چشم تو نوشیدم

تمام جرعه هایش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هایش را

و زيبا بود

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم

 

نویسنده : Mir Shahram Safari : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم