MYSTERIES OF LIFE

اینترنت برای زندگی بهتر

زندگی نامه انیشتین

سالشمار زندگى اینشتین

۱۸۷۹- تولد: ۱۴ مارس اولم (آلمان)
۱۸۹۴- ترک تحصیل بعد از گذراندن یک ترم در دبیرستان مونیخ، اقامت در ایتالیا و ترک تابعیت آلمانى
۱۸۹۶- ادامه تحصیل در دبیرستانى در سوئیس و آغاز تحصیلات دانشگاهى در مدرسه پلى تکنیک زوریخ
۱۹۰۰- اخذ مدرک از مدرسه پلى تکنیک زوریخ
۱۹۰۱- اخذ تابعیت سوئیس
۱۹۰۳- ازدواج با میلوا ماریک (همکلاسى اش)
۱۹۰۵- چاپ چند مقاله معروف در «آنالن در فیزیک» (از جمله مقاله هاى مربوط به نظریه نسبیت خاص و توضیح اثر فتوالکتریک)
۱۹۱۴- تدریس در دانشگاه برلین (استاد فیزیک نظرى)
۱۹۱۶- تکمیل نظریه نسبیت عام
۱۹۱۹- جدایى از میلوا و ازدواج با دختر عمویش الزا
۱۹۲۱- اخذ جایزه نوبل به خاطر خدماتش به فیزیک نظرى
۱۹۲۷- مطالعه در باب مبانى فلسفى مکانیک کوآنتومى
۱۹۳۳- خروج از آلمان و اقامت در پرینستون آمریکا به خاطر فشار نازى ها
۱۹۳۹- نامه به روزولت درباره خطر دستیابى نازى ها به بمب هسته اى
۱۹۵۳- طرح نظریه وحدت نیروها
۱۹۵۵- مرگ بر اثر حمله قلبى، ۱۸ آوریل

• اینشتین که بود

 

 آلبرت اینشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ برابر با ۲۴ اسفند ۱۲۵۷ در شهر اولم آلمان به دنیا آمد. یک سال بعد با خانواده اش به مونیخ رفت. تحصیلات خود را در مونیخ آغاز و در سوئیس دنبال کرد. دوره دبیرستان را در آراو در سوئیس به پایان رسانید و در دارالفنون زوریخ به تحصیل فیزیک و ریاضى ادامه داد تا آنکه در ۱۹۰۵ دکتراى خود را گرفت.
 اینشتین به معلمى علاقه داشت اما تا مدت دو سال نتوانست شغل ثابتى به دست آورد و با تدریس خصوصى و جانشینى معلمان دیگر زندگى خود را مى گذراند. سرانجام به عنوان بازرس در دفتر ثبت علائم و اختراعات سوئیس استخدام شد. هفت سال در آنجا ماند و فرصت خوبى براى ادامه مطالعات و تکمیل نظرات خود داشت و توانست مقاله هاى تاریخى و به یادماندنى خود را در مجله آلمانى رویدادهاى فیزیکى سال منتشر کند و به شهرت دست یابد. آلبرت در سال ۱۹۰۹ به دانشگاه زوریخ دعوت شد و به استادى دانشگاه آلمانى پراگ و استادى دارالفنون زوریخ برگزیده شد. در ۱۹۱۴ عضویت فرهنگستان علوم پزشکى و ریاست مؤسسه وریک کایزر ویلهلم را پذیرفت و همکار ماکس پلانک، والتر نرنست، اروین شرودینگر و ماکس فون لاوه شد. شهرت آلبرت با اعلام نظریه نسبیت عام در سال ۱۹۱۶ به اوج خود رسید و پس از تائید آن در کسوف سال ۱۹۱۹ (۱۲۹۸ ش) شهرت جهانى یافت. با روى کار آمدن هیتلر در آلمان اینشتین که یهودى بود، مورد آزار و بى حرمتى قرار گرفت و به آمریکا مهاجرت کرد و در آن جا به عضویت مؤسسه مطالعات پیشرفته پرینستون درآمد.
 در سال ۱۹۳۹(۱۳۱۸ ش) به درخواست چند نفر از دوستانش به فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا نامه نوشت و در آن از سلاح خطرناک اتمى که در آلمان مورد مطالعه بود خبر داد و او را تشویق به مطالعه درباره سلاح اتمى کرد. همین کار سبب شد که آمریکا در استفاده از انرژى اتمى از آلمان جلو افتد و نخستین بمب اتمى در آمریکا ساخته و به کار گرفته شود. استفاده از بمب اتمى و کشتار جمعیت زیادى در ژاپن سبب شد، اینشتین به طرفدارى از برقرارى صلح برخیزد و اعلامیه جلوگیرى از جنگ و صرف نظر کردن از جنگ هسته اى را که برتراند راسل فیلسوف انگلیسى تنظیم کرده بود، امضا کند. از این رو است که گروهى ثمره فعالیت علمى اینشتین را بمب اتم و جنگ هسته اى مى دانند و به او نفرین مى فرستند و گروهى دیگر او را بزرگترین دانشمند سراسر تاریخ بشر مى دانند که جهان به بن بست رسیده علم را نجات داد و با بیان نظریه هاى خود راه علم و اندیشه را هموار کرد.

  • روزى که اینشتین رمق فکر کردن نداشت

اینشتین در نوجوانى علاقه چندانى به تحصیل نداشت. پدرش از خواندن گزارش هایى که آموزگاران درباره پسرش مى فرستادند، رنج مى برد. گزارش ها حاکى از آن بودند که آلبرت شاگردى کندذهن، غیرمعاشرتى و گوشه گیر است. در مدرسه او را «باباى کندذهنى» لقب داده بودند. او در ۱۵ سالگى ترک تحصیل کرد، در حالى که بعدها به خاطر تحقیقاتش جایزه نوبل گرفت!
 شاید شما نیز این جملات را خوانده یا شنیده باشید و شاید این پرسش نیز ذهن شما را به خود مشغول کرده باشد که چگونه ممکن است شاگردى که از تحصیل و مدرسه فرارى بوده است، برنده جایزه نوبل و به عقیده برخى از دانشمندان، بزرگ ترین دانشمندى شود که تاکنون چشم به جهان گشوده است؟
 با مطالعه دقیق تر زندگى این شاگرد دیروز، پاسخ مناسبى براى این پرسش پیدا خواهیم کرد. آلبرت بچه آرامى بود و والدینش فکر مى کردند که کندذهن است. او خیلى دیر زبان باز کرد، اما وقتى به حرف آمد، مثل بچه هاى دیگر «من من» نمى کرد و کلمه ها را در ذهنش مى ساخت. وقتى به سن چهار سالگى پاگذاشت، با بیلچه سر خواهر کوچکش را شکست و با این کار ثابت کرد که اگر بخواهد، مى تواند بچه ناآرامى باشد!
 پدر و مادر آلبرت به بچه هاى کوچک خود استقلال مى دادند. آنان آلبرت چهارساله را تشویق مى کردند که راهش را در خیابان هاى حومه مونیخ پیدا کند. در پنج سالگى او را به مدرسه کاتولیک ها فرستادند. آن مدرسه با شیوه اى قدیمى اداره مى شد. آموزش از طریق تکرار بود. همه چیز با نظمى خشک تحمیل مى شد و هیچ اشتباهى بى تنبیه نمى ماند و آلبرت از هر چیزى که حالت زور و اجبار و جنبه اطاعت مطلق داشته باشد، متنفر بود. اغلب کسانى که درباره تنفر اینشتین از مدرسه، معلم و تحصیل نوشته اند، به نوع مدرسه، شیوه تدریس معلم و مطالبى که این دانش آموز باید فرا مى گرفت، کمتر اشاره کرده اند. بازخوانى یک واقعه مهم در زندگى اینشتین ما را با مدرسه محل تحصیل او آشناتر مى کند: روزى آلبرت مریض بود و در خانه استراحت مى کرد. پدرش به او قطب نماى کوچکى داد تا سرگرم باشد. اینشتین شیفته قطب نما شد. او قطب نما را به هر طرف که مى چرخاند، عقربه جهت شمال را نشان مى داد. آلبرت کوچولو به جاى این که مثل سایر بچه ها آن را بشکند و یا خراب کند، ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه ها به نیروى اسرارآمیزى فکر مى کرد که باعث حرکت عقربه قطب نما مى شود. عموى آلبرت به او گفت که در فضا نیروى نادیدنى (مغناطیس) وجود دارد که عقربه را جابه جا مى کند. این کشف تاثیر عمیق و ماندگارى بر او گذاشت. در آن زمان، این پرسش براى آلبرت مطرح شد که چرا در مدرسه، چیز جالب و هیجان انگیزى مثل قطب نما به دانش آموزان نشان نمى دهند؟! از آن به بعد، تصمیم گرفت خودش چیزها را بررسى کند و به مطالعه آزاد مشغول شود. اینشتین ده ساله بود که در دبیرستان «لویت پولت» ثبت نام کرد. در آن موقع، علاقه بسیارى به ریاضى پیدا کرده بود. این علاقه را عمویش اکوب و یک دانشجوى جوان پزشکى به نام ماکس تالمود در وى ایجاد کرده بودند. تالمود هر پنجشنبه به خانه آنان مى آمد و درباره آخرین موضوعات علمى با آلبرت حرف مى زد. عمویش نیز او را با جبر آشنا کرده بود. اینشتین در دوازده سالگى از تالمود کتابى درباره هندسه هدیه گرفت. او بعدها آن کتاب را مهم ترین عامل دانشمند شدن خود عنوان کرد. با این که آلبرت در خانه چنین علاقه اى به ریاضیات و فیزیک نشان مى داد، در دبیرستان چندان درخششى نداشت. او در نظام خشک و کسل کننده دبیرستان، علاقه اش را به علوم از دست مى داد و نمراتش کمتر و کمتر مى شدند. بیشتر معلمانش معتقد بودند که او وقتش را تلف مى کند و چیزى یاد نمى گیرد. هرچند اینشتین به قصد این درس مى خواند که معلم شود نه فیزیکدان، اما از معلمان خود دل خوشى نداشت و از زورگویى آنان و حفظ کردن درس هاى دبیرستان، دل پرخونى داشت. از این رو، خود را به مریضى زد و با این حیله، مدتى از دبیرستان فرار کرد! چون معلم ها نیز از او دل خوشى نداشتند، شرایط را براى اخراج او از مدرسه فراهم کردند. اینشتین بعدها در این باره گفت: «فشارى که براى از بر کردن مطالب امتحانى بر من وارد مى آمد، چنان بود که بعد از گذراندن هر امتحان تا یک سال تمام، رمق فکر کردن به ساده ترین مسئله علمى را نداشتم!» اینشتین بعدها مجبور شد در دبیرستان دیگرى دیپلم خود را بگیرد و سرانجام با هزار بدبختى گواهینامه معلمى را دریافت کند. بعد از آن، مدتى معلم فیزیک در یک مدرسه فنى شد، اما چون روش هاى خشک تدریس را نمى پسندید، پیشنهادهایى در مورد تدریس به رئیس مدرسه داد که پذیرفته نشدند و به این ترتیب بهانه اخراج خود را فراهم کرد.اینشتین پس از این واقعه، زندگى دانشجویى را برگزید و پس از فارغ التحصیلى، در اداره ثبت اختراعات به کار مشغول شد. او از کار کردن در این اداره راضى بود. عیب دستگاه هاى تازه اختراع شده را پیدا مى کرد و در ساعت ادارى، وقت کافى داشت تا به فیزیک فکر کند. در همین اداره بود که مقاله هاى متعددى نوشت و در مجلات معتبر منتشر کرد. جالب این که دانشمند بزرگ که با فرضیات خود انقلابى در جهان دانش به پا کرد، در شرایطى کار مى کرد که براى هر دانشمند دیگرى غیرممکن بود! او نه با فیزیکدان حرفه اى تماس داشت و نه به کتاب ها و مجلات علمى مورد نیاز دسترسى داشت. در فیزیک فقط به خود متکى بود و کس دیگرى را نداشت که به او تکیه کند! اکتشافات او چنان خلاف عرف بودند که به نظر فیزیکدانان حرفه اى، با شغلى که او به عنوان یک کارمند جزء در دفتر ثبت اختراعات داشت، سازگار نبودند. برگرفته از کتاب اینشتین در ۹۰ دقیقه – جان و مرى گریبین /ترجمه پریسا همایون روز .

  • بررسى جزئیات زندگى آلبرت اینشتین نابغه قرن

ترجمه: على عبدالمحمدى

او تجسم خرد ناب بود، استادى که انگلیسى را با لهجه آلمانى تکلم مى کرد، کسى که چهره اش به عنوان یک کلیشه خنده دار در هزاران عکس و فیلم به نمایش درآمده است. سیماى منحصر به فرد او با آن موهاى بلند و آشفته بلافاصله قابل تشخیص بود، نظیر «ولگرد کوچک» اثر ماندگار «چارلى چاپلین» کمدین مشهور سینماى جهان. چهره او به اندازه همان خانم هاى شیک پوشى که در تالارهاى مجلل برلین و هالیوود مثل پروانه دور او مى چرخیدند شناخته شده بود. با این حال، او به طرز غیر قابل تصورى عمیق بود نابغه اى بین نوابغ دیگر که صرفاً با اندیشیدن توانست دریابد که جهان با آنچه به نظر مى رسید تفاوت دارد. حتى اکنون دانشمندان در مواجهه با نظریات عالمانه او مثل نظریه «نسبیت عام» اظهار شگفتى مى کنند. «ریچارد فینمن» که خود در زمره دانشمندان برجسته معاصر بود در این باره گفته است: «من هنوز نمى توانم بفهمم که او چطور به این موضوع مى اندیشید.» اما فیزیکدان بزرگى که ما در اینجا از او سخن مى گوییم به طرز شگفت انگیزى ساده رفتار مى کرد. مثلاً او عادت داشت که کراوات ها و جوراب هایش را با عرقگیرها و زیرپیراهنى هاى پروانه اى عوض کند. او کلمات قصار پُرمغزى را بر زبان جارى مى ساخت و به آسانى حل معادلات ریاضى قادر بود تا اشعار نامربوط بسراید. مثلاً او مى گفت: «دانش چیز شگفت انگیزى است، مشروط بر آنکه کسى مجبور نباشد از طریق آن امرار معاش کند.» بازى پرتاب حلقه ها او را مشغول مى کرد، ضمن اینکه او همواره تلاش مى کرد تا به اشکال مختلف خود را به عنوان یک یهودى پاکدل یا یک هنرمند پُرآوازه بشناساند. هر کارتون سازى آرزو مى کرد تا مدلى همانند او داشته باشد. ایده هاى او درست همانند ایده هاى «داروین» (دیرینه شناس برجسته) غوغایى در جهان دانش بر پا مى کرد و عملاً فرهنگ معاصر، از نقاشى تا شعر، را تحت تأثیر قرار مى داد. در آغاز، حتى بسیارى از دانشمندان مفهوم واقعى «نسبیت» را درک نمى کردند که این یادآور سخن کنایه آمیز و بدیع «آرتور ادینگتون» متخصص بذله گوى فیزیک نجومى است که وقتى از او پرسیده شد «آیا درست است که فقط سه نفر مفهوم نسبیت را درک کرده اند» پاسخ داد «من دارم تلاش مى کنم بفهمم که نفر سوم کیست.» به طور کلى، نگاه جهانیان به مفهوم «نسبیت» نگاهى منتظرانه و خیره شونده بود. براى بسیارى از اندیشمندان بزرگ دهه ۱۹۲۰ از «دادائیست» ها تا «کوبیست» ها و حتى فرویدین ها (طرفداران نظریات زیگموند فروید)، اما قضیه تا حدى فرق مى کرد. اینان «نسبیت» را منطبق بر واقعیت هاى امروز جهان یافته بودند و نگاه ایشان بازتاب دهنده چیزى بود که «دیوید کاسیدى» مورخ برجسته حوزه دانش به اختصار آن را «چشم انداز معاصر» مى نامید: «خزان حکومت هاى استبدادى، تحولات گسترده در قلمرو نظم اجتماعى و در واقع هر آنچه در قرن بیستم دچار آشوب و تلاطم مى شد.»

• مردى براى تمام فصول
 تأثیرات برانگیزاننده «اینشتین» نابغه علمى قرن بیستم بر پندارهاى عمومى در سراسر زندگى او و پس از آن ادامه پیدا کرد. آرامگاه ترسناک او به آهن ربایى براى جذب پویندگان راه دانش و آگاهى تبدیل شد. قیم هاى «اینشتین» محرمانه خاکسترهاى جسد او را در هوا پراکندند. اما آنها شکست خوردند، لااقل تا اندازه اى، توسط یک آسیب شناس زرنگ که مغز «اینشتین» را بیرون کشید تا شاید در آینده بتواند رازهاى نبوغ ذاتى او را کشف کند. همین چند سال پیش بود که عده اى از محققان کانادایى با بررسى بقایاى نمک سود شده مغز «اینشتین» دریافتند که نرمه جانبى دیواره مغز او بزرگتر از حد معمول بوده است. گفتنى است که این قسمت از مغز انسان به عنوان مرکزى براى اندیشیدن پیرامون محاسبات و شبیه سازى هاى فضایى نقش حساسى را ایفا مى کند. اما دانشمندان به همین اندازه بسنده نکرده اند و نامه ها و دستنوشته هاى قدیمى «اینشتین» را براى پى بردن به ابعاد واقعى نبوغ او مورد مطالعه قرار داده اند. این حقایق نامکشوف سرانجام پس از سال ها مقاومت قیم هاى «اینشتین» که ظاهراً اشتیاق فراوانى به مخفى نگهداشتن نبوغ خالق نظریه «نسبیت» نشان داده اند در حال آشکار شدن است. بر خلاف کاریکاتور خنده آورى که «اینشتین» را با موهایى ژولیده و بدون آرایش به تصویر کشیده و همواره دخترکان محصل را در انجام تکالیف خانگى درس ریاضى و تحقق عینى هر هدف ارزشمندى یارى داده است، «آلبرت» آنگونه که اسناد مربوطه نشان مى دهند مردى بوده که زندگى شخصى مغشوش اش تفاوت هاى بارزى با اندیشه هاى روشن او پیرامون جهان هستى داشته است. او قادر بود تا گاهى خونگرم و گاهى خونسرد باشد؛ او پدرى بسیار مهربان و شیفته فرزندان خود بود اما معمولاً دور از محیط خانواده حضور داشت؛ او همسرى فهمیده براى بانوى سختگیر خانه بود، اما گرم گرفتن با خانم هاى بدکاره را هم بلد بود. «فیلیپ فرانک» دوست و نگارنده زندگینامه «اینشتین» درباره این ویژگى نابغه دوران ما مى نویسد: «آلبرت رفتار زننده و عجیبى را با زنان غریبه از خود بروز مى داد. او خیلى سریع با این قبیل افراد گرم مى گرفت، اما بلافاصله پس از صمیمى شدن روابط پا پس مى کشید و به آن پایان مى داد.» «اینشتین» خود در برابر هر خواسته اى براى کشف ویژگى هاى روحى و روانى اش مقاومت مى کرد. به عنوان مثال، او پیشنهاد یک تحلیلگر فرویدى را براى دراز کشیدن روى تخت و تن دادن به آزمایش هاى روانکاوانه رد کرد. با وجود این، کنجکاوى پیرامون خصایل ذاتى او همچنان ادامه دارد، به طورى که هم اکنون صدها عنوان کتاب با موضوعیت «اینشتین» در سایت جست وجوى اینترنتى Amazon.com یافت مى شود.

•تربیت و سوابق خانوادگى
 این نخستین فرزند خپله یک زوج بورژواى یهودى از جنوب آلمان قویاً تحت تأثیر مادر تحکم جوى خود قرار داشت که استعداد نسبتاً خوبى در یاد گیرى موسیقى داشت. همین اشتیاق مادر باعث شد تا «آلبرت» که استعداد خوبى را در نواختن ویولن و آموختن هنرمندى هاى آهنگسازان کلاسیکى از قبیل «باخ»، «موتزارت» و «شوبرت» بروز داده بود تشویق به ادامه فعالیت شود. در سال هاى کودکى و نوجوانى، «اینشتین» رفتارهاى مذهبى جالبى را به نمایش مى گذاشت. به عنوان مثال، او همیشه اعضاى خانواده اش را به خاطر مصرف گوشت خوک مورد سرزنش قرار مى داد. اما بعدها این تعصب او ناپدید شد و جاى خود را به جست وجوى متون اولیه علمى و مطالعه کتاب کوچکى داد که آموزه هاى هندسى را در خود نهفته داشت و حکم یک کتاب مقدس را براى او پیدا کرده بود. بدین ترتیب، «اینشتین» در تمام عمر خود به هر نوع اتوریته یا قدرتى ظنین باقى ماند.

پدر «آلبرت» که یک مهندس آسان گیر و مؤسس یک شرکت ناموفق در صنعت نوظهور الکتروشیمیایى بود تأثیرى کمتر از مادر بر شخصیت او گذاشت، هر چند این پدر بود که با اهداى یک قطب نماى اسباب بازى به عنوان هدیه جشن تولد باعث شد تا «اینشتین» نخستین تجربه استدلالى خویش را از آن الهام بگیرد: «آلبرت» پنج ساله در شگفت مانده بود که چه عاملى باعث مى شود تا سوزن قطب نما همواره به طرف شمال نشانه رود؟ در ۱۵ سالگى، «آلبرت» نخستین طغیان جوانى بزرگ خود را تجربه کرد. او که به واسطه مهاجرت خانواده اش به شمال ایتالیا پس از بروز یک ناکامى شغلى دیگر براى پدرش به تنهایى در مونیخ زندگى مى کرد تصمیم گرفت مدرسه ابتدایى اش را ترک کند تا از شر تمایلات نظامى گردانندگان آن خلاص شود. «اینشتین» تابعیت آلمانى خود را انکار کرد و سرانجام براى ادامه تحصیل وارد «پلى تکنیک زوریخ» شد که به ام اى تى سوئیس معروف بود. در آنجا او عاشق یکى از دانشجویان همکلاسى خود به نام «میله وا ماریچ» شد که در رشته فیزیک تحصیل مى کرد. اگرچه خانم «ماریچ» قدرى از ناحیه پا مى لنگید و سه سال هم بزرگتر از «آلبرت» بود، اما ظاهراً علاقه این دو به یکدیگر پایان ناپذیر بود. «اینشتین» علایق شخصى خود را در زمینه هاى فیزیک و موسیقى با «میله وا» سهیم مى دانست، او را «عروسک» خطاب مى کرد و حتى حاضر شد تا فرزند نامشروع او را که دخترى رنجور بود سرپرستى کند. این دو با وجود مخالفت هاى مادر «آلبرت» ازدواج کردند، اما وصلت آنها بعدها گسسته شد.

•نابغه اى اسیر شهرت و محبوبیت
«اینشتین» در سال هاى جوانى به دلیل پایبند نبودن به تعهدات زناشویى حتى یک بار مجبور شد تا از شوهر معشوقه قدیمى اش پوزش بطلبد. «میله وا» دریافته بود که رابطه شوهرش با آن خانم از سر گرفته شده است و به همین دلیل خواست تا مانع از تداوم آن شود. «آلبرت» بعدها دخالت همسرش را ناشى از حسادت ذاتى یک زن زشت نسبت به یک زن زیبا دانست و آن را سرزنش کرد. شاید از دست دادن دختر بیمار «میله وا» یا وابستگى درونى «آلبرت» به علایق شغلى یا اوج گیرى شهرت او باعث شده بود تا بانوى خانه بیش از هر زمان دیگرى احساس ناراحتى کند. در آستانه جنگ جهانى اول، «میله وا» بر خلاف میل درونى خویش «اینشتین» را در سفر به برلین (مهد فیزیک اروپا) همراهى کرد، اما محیط تحمل ناپذیر آنجا بلافاصله او را همراه دو فرزندش به زوریخ بازگرداند. در سال ۱۹۱۹ پس از سه سال بگو مگو و سپرى کردن روابط نامتعادل، «آلبرت» و «میله وا» تصمیم به جدایى از یکدیگر گرفتند. «اینشتین» موافقت کرد که پول جایزه نوبلى را که او احساس اطمینان مى کرد که به او تعلق خواهد گرفت به خانم «ماریچ» بدهد. با این حال، آن دو بیشتر به خاطر فرزندان شان مجبور بودند به تماس هاى خویش ادامه دهند. فرزند بزرگتر که «هانس آلبرت» نام داشت بعدها تا حد یک استاد برجسته هیدرولیک در دانشگاه برکلى کالیفرنیا ترقى کرد، اما فرزند کوچکتر که استعداد خود را در زمینه موسیقى و ادبیات آزموده بود بعدها در یک بیمارستان روانپزشکى در سوئیس به دیار باقى شتافت. «میله وا» پس از جدایى از «آلبرت» تدریس خصوصى ریاضیات و فیزیک را پیشه ساخت تا از این راه بتواند هزینه هاى زندگى اش را تأمین کند. او برخلاف برخى تصورات که «نسبیت خاص» را محصول فعالیت هاى مشترک او و «اینشتین» مى دانند هیچگاه چنین ادعایى را مطرح نساخت. «اینشتین» طولى نکشید که با عمو زاده مطلّقه خود «السا» طرح دوستى ریخت. این زن که آشپزى و تیماردارى «آلبرت» را عهده دار شده بود طى ماه هاى پى در پى که «اینشتین» غرق در افکار بزرگ بود تا سرانجام توانست نظریه «نسبیت عام» را ارائه دهد صبورانه در کنار او حضور داشت. بر خلاف «میله وا»، او (السا) فضاى شخصى مساعدى را براى «آلبرت» فراهم ساخته بود تا او هرچه بهتر بتواند به فعالیت هاى علمى خود رسیدگى کند. اما هر چه بر شهرت «اینشتین» افزوده مى شد، خانم هاى خوش سیماى بیشترى اطراف او را احاطه مى کردند، درست مثل ماهواره هایى که گرد یک سیاره مى چرخند. اینگونه هوسرانى هاى «آلبرت» خشم «السا» را که سرانجام به عقد او درآمد برانگیخته بود، اما همانطورى که او خطاب به یک دوست گفته است نابغه اى در حد و اندازه هاى شوهرش چطور مى توانست در برابر تبعات گریزناپذیر شهرت و محبوبیت دوام بیاورد.

• دشمنان از هر سو بر او مى تاختند
 اگرچه شاید همسران «اینشتین» با این ادعا مخالف باشند، اما شواهد تاریخى حکایت از وجود نوعى «حس اخلاقى عمیق» در باطن «آلبرت» دارند. مثلاً در اوج جنگ جهانى اول، «اینشتین» با امضاى یک دادخواست ضد جنگ که فقط سه دانشمند آلمانى دیگر به امضاى آن تن داده بودند خشم «قیصر» را برانگیخت. با این حال، در اقدامى کاملاً متناقض، او به ساخت یک قطب نماى دقیق براى استفاده در زیردریایى هاى آلمانى کمک کرد. طى سال هاى پُرآشوب دهه ۱۹۲۰ که خیزش تدریجى حزب نازى به رهبرى «هیتلر» (در نتیجه شکست سنگین آلمان در جنگ جهانى اول و بروز مصایب عدیده اقتصادى) باعث انزواى یهودیان شده بود «اینشتین» به عنوان یک «فیزیکدان یهودى» هدف مطلوبى براى نشانه رفتن بود. با این حال، نازى ها تنها دشمنان او نبودند. استالینیست ها نظریه «نسبیت» او را نماینده فردگرایى شایع در تفکر «کاپیتالیسم» مى دانستند؛ برخى اعضاى کلیسا «نسبیت» را نظریه اى آمیخته با کفر و الحاد ارزیابى مى کردند. اما خود «اینشتین» با اینکه نگرشى اسپینوزایى (غیر شخصى) به «خداوند» داشت، غالباً از تلاش خود براى درک ماهیت شکل گیرى جهان توسط خدا سخن به میان مى آورد. در واکنش به رشد تفکرات ضدسامى در آلمان، «اینشتین» به یک صهیونیست متعصب تبدیل شد، هر چند او دغدغه هاى خویش را پیرامون حقوق اعراب در هر کشور یهودى به طور آشکار بیان مى کرد. «اینشتین» که با به قدرت رسیدن نازى ها مجبور به ترک آلمان شده بود پذیرفت که در مؤسسه جدید مطالعات پیشرفته در پرینستون، نیوجرسى، به فعالیت مشغول شود تا در سایه آن بتواند گوشه خلوتى را براى پیشبرد مهارت هاى علمى خود فراهم ببیند. (وقتى از او خواسته شد تا میزان مبلغ دریافتى اش را به پیشنهاد خود تعیین کند بدون هیچ چشمداشتى رقم سالانه سه هزار دلار را مطالبه کرد. اما «السا» با سرسختى خاصى آن را به ۱۶ هزار دلار افزایش داد). با اینکه «اینشتین» تمام فکر و ذکر خود را معطوف «یکى سازى مفاهیم جاذبه و الکترومغناطیسم در یک کالبد ریاضى واحد» کرده بود، اما وقتى صداى ترسناک ماشین نظامى آلمان را که روز به روز بر پیشروى هاى خود در دو جبهه شرق و غرب مى افزود شنید ترجیح داد چاره اى بیندیشد. برخلاف پرهیزهاى اولیه در خصوص موضوع جنگ، «اینشتین» به نفع اقدام نظامى علیه «هیتلر» سخنرانى کرد. او بدون جنجال و هیاهو زمینه ورود گروه هایى از آوارگان یهودى را به ایالات متحده آمریکا فراهم ساخت که در بین آنها عکاس جوانى به نام «فیلیپه هالسمن» حضور داشت که بعدها معروف ترین عکس «اینشتین» را به ثبت رساند.

• تأسف بى فایده
 وقتى «لئو سزیلارد» دانشمند مهاجر مجارستانى به «اینشتین» هشدار داد که آلمان ها احتمالاً به بمب اتمى دسترسى پیدا کرده اند، او حتى با اینکه چیز زیادى درباره پیشرفت هاى جدید در فیزیک هسته اى نمى دانست خطر را با تمام وجود خویش احساس کرد. وقتى «سزیلارد» مطالبى را پیرامون واکنش هاى زنجیره اى به اطلاع «اینشتین» رساند او کاملاً شگفت زده شد و گفت: «من هرگز به طور جدى به این قضایا نیندیشیده بودم.» بعدها وقتى «اینشتین» خبر بمباران اتمى هیروشیما و ناکازاکى (شهرهاى بزرگ ژاپن) را شنید آه سوزناکى کشید و تأسف عمیق خویش را ابراز کرد. پس از پایان جنگ جهانى دوم، «اینشتین» صراحت بیشترى را ضمیمه کلام خویش ساخت. علاوه بر تلاش وافر براى تصویب یک ممنوعیت بین المللى در زمینه استفاده از جنگ افزارهاى هسته اى، او «مک کارتیسم» (سیاست مقابله با تفکرات ظاهراً چپگرایانه در داخل آمریکا) را محکوم کرد و براى پایان دادن به «تعصب و نژادپرستى» اقدام به ارائه دادخواستى به دادگاه کرد. در اوج دوران جنگ سرد، اظهارات صریح و شفاف «اینشتین» اگرچه احترام فراوانى را برمى انگیخت، اما بعضاً انگ «سادگى و ناپختگى» به آن چسبانده مى شد. به عنوان مثال، مجله Life نام «آلبرت اینشتین» را به انتخاب خود در زمره ۵۰ شخصیت «ساده لوح و آلت دست» فهرست کرده بود. «کاسیدى» درباره ویژگى هاى ذاتى «اینشتین» مى گوید: «او یک حس اخلاقى آشکار داشت که دیگران، حتى اخلاق گرایان دیگر، همیشه نمى توانند آن را ببینند.» فیزیکدان و تاریخ نگار برجسته هاروارد «جرالد هولتون» در این باره مى افزاید: «اگر اندیشه هاى اینشتین واقعاً خام و ناپخته باشند، شکل جهان نیز واقعاً چندان زیبا نخواهد بود.» اما هرچه باشد به نظر مى رسد که غرایز مهربانانه و دموکراتیک «اینشتین» مى توانند «مدل سیاسى ایده آلى براى قرن بیست و یکم» باشند و ما را براى تجسم بخشیدن به بهترین رؤیاهاى خویش در قرن حاضر یارى دهند. پس آیا ما باید انتظارى بیش از این از مردى داشته باشیم که با تلاش هاى خود به ۱۰۰ سال گذشته هویت بخشید؟ منبع: Time, Jan.3,2000

  • بن بست هاى فیزیک کلاسیک

 نیوتن با کشف قانون جاذبه و قانون هاى حرکت و ماکسول با بیان نظریه الکترومغناطیس، فیزیک کلاسیک را چنان قدرت بخشیدند که توانست از عهده تفسیر و توجیه بسیارى از پدیده هاى مربوط به طبیعت برآید. اما در سال هاى پایانى قرن نوزدهم، فیزیکدانان با پدیده هاى جدیدى روبه رو شدند که قانون ها و اصل هاى شناخته شده فیزیک از حل آنها عاجز ماندند. بعضى از این پدیده ها عبارت بود از:

 ۱- معماى سرعت نور:
 در سال ۱۸۸۷ مایکلس و مورلى به اندازه گیرى سرعت نور در امتدادهاى مختلف فضا پرداختند. براساس فرضیه اى که آنان مطرح کرده بودند، سرعت هاى اندازه گیرى شده بین دو حد C+V و C – V خواهد بود (C سرعت سیر نور در فضا و V سرعت حرکت انتقالى زمین) است. اما برخلاف پیش بینى آنان سرعت سیر نور نسبت به دستگاه اندازه گیرى در امتدادهاى مختلف فضا همیشه مقدار ثابت C بود. این موضوع تجربى خلاف قانون جمع سرعت هاى نیوتن بود. چرا؟

 ۲- پدیده فوتوالکتریک:
هرتز در سال ۱۸۸۷ پدیده فوتوالکتریک را کشف کرد. او در برابر یک کمان الکتریکى که مقدار زیادى اشعه فرابنفش تابش مى کرد الکتروسکوپ باردارى را قرار داد و مشاهده کرد وقتى اشعه فرابنفش کمان الکتریکى به صفحه فلزى تمیزى برخورد کند که به کلاهک الکتروسکوپ متصل است، الکتروسکوپ تخلیه مى شود و اگر در برابر اشعه، تیغه شیشه اى قرار دهیم که براى نور بنفش کدر باشد، الکتروسکوپ تخلیه نمى شود. هرتز با آزمایش دریافت نور سرخ بسیار شدید نمى تواند سبب خالى شدن الکتروسکوپ شود، اما نور آبى رنگ ضعیف به خوبى الکتروسکوپ تخلیه مى شود. این پدیده، قبول نظریه موجى نور و معادله ها و رابطه هاى موجود قابل توجیه نبود و راه حل جدیدى را مى طلبید.

 ۳- انفصالى بودن طیف تابشى و جذبى گازها:
 گازها مى توانند طیف خطى و ناپیوسته را تابش یا جذب کنند و دلیل این پدیده در فیزیک کلاسیک روشن نبود.

 ۴- تابش مداوم اتم ها:
 بر طبق نظریه هاى فیزیک کلاسیک و فرضیه اتمى رادرفورد الکترون در اثر تابش باید به هسته نزدیک شود و روى آن قرار گیرد و در این صورت طیف تابشى باید متصل باشد. در حالى که آزمایش این پدیده ها را تائید نمى کند. چرا؟

 ۵- تابش جسم سیاه:
 تابش جسم سیاه به صورت طیف پیوسته و شدت آن با توان چهارم دماى مطلق جسم متناسب است. این پدیده هم با نظریه هاى کلاسیک قابل توجیه نبود.

 ۶- خاصیت رادیواکتیویته:
 تابش پرتوهاى آلفا، بتا و گاما و تبدیل یک عنصر به عنصر دیگر نیز با قانون هاى فیزیک کلاسیک توجیه پذیر نبود. خلاصه با همه موفقیت هایى که فیزیک کلاسیک داشت و نتیجه هایى که در فناورى هاى حمل و نقل، ارتباطات و صنعت به دست آورده بود، در برابر این پرسش به طور کامل ناتوان و به بن بست رسیده بود تا آنکه آلبرت اینشتین به حل این معماها دست یافت.

 • مقاله هاى اینشتین و فیزیک نوین

 از میان مجموعه مقاله هاى اینشتین مقاله اى که او در سال ۱۹۰۵ عرضه کرد، اثر مهمى در پیشرفت علم داشته است. در آن مقاله پدیده فوتوالکتریک را شرح مى دهد و با استفاده از نظریه کوانتوم پلانک نظریه فوتونى نور را بیان مى کند. بر طبق این نظریه نور مانند انرژى هاى دیگر حالت کوانتومى دارد. کوانتوم نور را که فوتون مى نامیم مقدار مشخص انرژى است که اندازه آن، E، از رابطهhv = E به دست مى آید که v بسامد موج و h ثابت پلانک است.
 بنابر این نظریه هر چه بسامد نور بیشتر یا طول موج آن کمتر باشد، انرژى فوتون بیشتر است. چنانچه این فوتون ها در مسیر حرکت خود به الکترون هایى برخورد کنند، جذب الکترون مى شوند و انرژى الکترون را بالا مى برند و در نتیجه الکترون مى تواند از میدانى که در آن قرار گرفته است، آزاد و خارج شود.
 اینشتین به مناسبت توضیح پدیده فوتوالکتریک جایزه نوبل سال ۱۹۲۱ فیزیک را دریافت کرد. نظریه فوتونى او نه فقط نور بلکه سراسر طیف موج هاى الکترومغناطیسى از موج هاى گاما تا موج هاى بسیار بلند را دربرمى گیرد و توضیح مى دهد.
 موضوع دومین مقاله اینشتین حرکت براونى بود. در سال ۱۸۲۷ رابرت براون (۱۸۵۸- ۱۷۷۳) گیاه شناس و پزشک انگلیسى حرکت مداوم معلق دو مایع را مشاهده کرد و متوجه شد که این ذره ها با قطرى حدود یک میکرون پیوسته به این سو و آن سو حرکت مى کنند. اینشتین همین آزمایش را در مقاله اى با استفاده از نظریه جنبشى ذره ها تعبیر و تفسیر کرد و از روى آن عدد آوودگادرو را به دست آورد.
 اینشتین نظریه نسبیت خاص را در مقاله سوم معرفى کرد. در این مقاله بود که مفاهیم اساسى طبیعت موجى فضا، حجم، زمان و حرکت به طور کامل تغییر کرد. اینشتین ضمن مطالعه هاى خود توانست مسئله سرعت نور را که از مدت ها پیش تعجب دانشمندان را برانگیخته بود، حل وفصل کند.
 او نظریه خود را براساس دو اصل زیر قرار داد:
۱- سرعت نور در جهان ثابت است
 ۲- قانون هاى طبیعت براى ناظرین مختلف که یکنواخت حرکت مى کنند یکسان است.
 اینشتین نشان داد که اگر ثابت نبودن سرعت نور را بپذیریم، نتیجه هاى شگفت انگیزى به بار مى آید. براى مثل هر چه سرعت حرکت جسمى بیش تر شود، طول آن کوتاه تر و جرمش بیشتر مى شود. نتیجه دیگر آنکه به زمان مطلق و فضاى مطلق به شکلى که پیشینیان تصور مى کردند نمى توان قائل شد و زمان و فضا را جدا و مستقل از یکدیگر نمى توان در نظر گرفت. دنیاى مادى یک فضا و زمان چهاربعدى است. جرم یک جسم نیز ثابت نیست و با تغییر سرعت تغییر مى کند به طورى که مى توان جرم را نوعى انرژى متراکم در نظر گرفت و یا انرژى را جرم پراکنده دانست. اینشتین با بیان نظریه نسبیت خاص، قانون بقاى ماده لاوازیه و اصل بقاى انرژى مایر را به اصل بقاى مجموع ماده و انرژى درآورد و رابطه معروف جرم و انرژى را به دست آورد.
 اینشتین در سال ۱۹۱۶ نظریه نسبیت عام را تنظیم و اعلام کرد. در این نظریه نه تنها حرکت با سرعت ثابت و مسیر مستقیم، بلکه هر نوع حرکتى در نظر گرفته شده بود. در بسیارى موارد دلیل آنکه سرعت و مسیر حرکت هر متحرکى تغییر مى کند، وجود نیروى جاذبه است. بنابراین در نظریه نسبیت عام باید نیروى جاذبه در نظر گرفته شود. اینشتین یک رشته معادله تنظیم کرد که نشان مى داد اگر در هیچ جا ماند و نیروى جاذبه وجود نداشته باشد، جسم متحرک مسیر مستقیمى را طى مى کند و اگر ماده وجود داشته باشد فضاى پیرامون جسم متحرک دگرگون شده، جسم مسیر منحنى را طى مى کند. نظریه نسبیت عام نشان مى دهد که این منحنى ها چگونه باید باشند و این به طور کامل با آن چه در نظریه جاذبه نیوتن پیش بینى شده بود، تطبیق نمى کرد. براى مثال بر طبق نظریه اینشتین مسیر نور تحت تاثیر میدان جاذبه قوى تغییر مى کند. در صورتى که از قانون هاى نیوتن چنین نتیجه اى به دست نمى آمد. کسوف سال ۱۹۱۹ نظریه اینشتین را ثابت کرد. در سال ۱۹۶۹ دو سفینه پژوهشى که به سمت مریخ فرستاده شدند، اثر خورشید بر مسیر موج هاى رادیویى را مورد مطالعه و مشاهده قرار دادند.

• پایان عمر اینشتین

 اینشتین در سال هاى اقامت خود در پرینستون به طور روزافزونى با جریان هاى اصلى پژوهش در فیزیک فاصله پیدا کرد اما بدون شک همچنان داناى جمع باقى ماند. او کماکان در راه آرمان هاى خیرخواهانه، صلح طلبانه، بشردوستانه و هموارسازى راه رسیدن به حکومت جهانى گام برمى داشت. با این حال اینشتین در سخنانى که در سال ۱۹۳۰ به زبان آورده است، به گونه اى به گرایش به دورى از جمع نیز اعتراف کرده است: «من در واقع یک مسافر تنها هستم. من هرگز با همه وجود به کشورى، به خانه شخصى ام یا به دوستان و حتى خانواده خودم تعلق نداشته ام. من با همه این دلبستگى هاى زندگى روبه رو و در تماس بوده ام، اما احساس نیاز به فاصله گرفتن و تنها شدن را هرگز از دست نداده ام. این احساس با بالا رفتن سن در من در حال شدت گرفتن نیز هست…» (از کتاب فیزیکدانان برنده جایزه نوبل، ترجمه دکتر فقیهى نژاد)

• بزرگداشت اینشتین

 در ایران پس از درگذشت اینشتین براى تجلیل از مقام شامخ علمى او مجلس یادبودى در ایران تشکیل شد. این مجلس روز پنج شنبه ۷/ ۲/ ۱۳۳۴ در تالار ابن سیناى دانشکده پزشکى با حضور جمعى از وزیران و نمایندگان دو مجلس و رئیس و استادان دانشگاه برگزار شد. سخنرانان که آقایان دکتر منوچهر اقبال، دکتر محمود خانى، دکتر محسن هشترودى، دکتر کمال جناب و دکتر رضازاده شفق بودند، در موضوع اندیشه هاى علمى اینشتین و نتایج فلسفى آنها سخنرانى کردند. مجموعه آن سخنرانى ها را شادروان غلامرضا عسجدى در کتابى به نام «نقد و تحقیق درباره نسبیت همزمانى» به شماره ثبت ۴۲۹- ۳/۴/۱۳۵۴ کتابخانه ملى چاپ و منتشر کرده است.

روزنامه شرق

نویسنده : Mir Shahram Safari : ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم