MYSTERIES OF LIFE

اینترنت برای زندگی بهتر

بار ديگر شهري که دوست مي داشتم

شهرها را نبود ما غريب نمي کند.

شهرها در فقدان انسان امتداد مي يابد.

شهرداران پير ، تيمارستانها را با محبت افتتاح مي کنند وميدانهاي نو را که جمعيتي تهي آرايشش خواهد کرد.آنها در فنا کردن غروبهايشان تعجيل مي کنند...

صداي دست و فرياد جمعيت.مردي دست پسرش را مي کشد که غرق نشود...

سفالها رفته اند و شيرواني ها درپشت رنگهاي اخرايي ، فقير و نامهربان هستند.باغ نارنج ، کوچک و غريب مانده است.قصر پارک شهر شده است.

آدمها را مي بينم که با وقار کارمندانه يي راه مي روند آنها با وقار کارمندانه خود سفته ها را امضا مي کنند ،و در تهديد هر قسط خويشتن را تحليل مي برند...

- اين " آلوچه باغ" نيست آقا ؟

- بود حالا "خيابان ملل" شده است.

بوي قير و تمسخر ، پر رنگ تر از بهار نارنج هاست...

" آلوچه باغ " خيابان ملل شده است.

دوست داشتن در خيابان ملل چقدر مشکل است...

بار ديگر شهري که دوست مي داشتم( نادر ابراهيمي)

نویسنده : Mir Shahram Safari : ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم